9 ماهگی آنیتای مامان
خیلی وقته نمیرسم به وبلاگت یه مدتی هست مادربزرگت خونه ما هستن و من فرصت هیچ کاری ندارم و از نظر روحی هم من و بابایی زیاد تو وضعیت خوبی نیستیم اسفند خیلی زود گذشت غلت زدن تو دختر گلم خیلی بهتر شده و دیگه دستت رو میتونی بچرخونی و گریه نمیکنی که چرا نمیتونی برگردی ... راستی غریبه گی هم میکنی ..........وای که اون لحظه ای که برای اولین بار غریبگی کردی و لب ها رو ورچیدی چقدر قشنگ بود و اولین بار در آغوش خاله ی بابا این کار و کردی و این پایان ماجرا نبود و خونه دایی مامانی هم تکرار شد اما آنجا دیگه ساکت نمیشدی و مکرر گریه کردی مامان قربونت بره خیلی دوست دارم سال دیگه این موقع رو ..........چون شمابزرگ شدی موقع غذا خوردن هام میگی و ...


